۲ـ ارسال يك ايميل به معناي اجازه درج كامل و يا قسمتي از آن (طبق نظر ارسال كننده) در وبلاگ است.
۳ـ اگر مايليد با نام مستعار به نامهتان جواب داده شود، نام را مشخص كنيد.
۴ـ مطلقا پاسخي به صورت خصوصي ارسال نخواهد شد.
(طبيعي است به نامههايي كه شرايط فوق را نداشته باشند پاسخي داده نميشود.)
◊ ◊ ◊
خانم "ز": اسم من [...] است و 19 سالمه. نزدیک دو ماهه که با پسری دوست شدم البته قبل از این دوستی هم ما تقریبا آشنایی کاملی با هم داشتیم (به خاطر نسبت نه خیلی دور فامیلی).
دوست من 23 داره و پسر سرزنده و شادیه به اضافه ی اینکه کمی شیطون و خیلی هم سر و زبون داره.
قبل از اینکه این پسر رو ببینم خیلی تعریف خودش و مخصوصا خانوادش رو شنیده بودم و انصافا هم خانواده ی گرم و خوبی دارن. اولین ملاقات ما هم خیلی عادی و بدون هیچ حرفی و صرفا توی یه مجلس ختم بود و اینکه چند بار هم مامور شد که شهرشون رو به من و سه چهار نفر دیگه که از تهران و شهرای دیگه برای مراسم رفته بودیم نشون بده، البته اون موقع من 12 یا 13 سالم بود و اصلا تو مود این حرف ها نبودم ...
ملاقات دوم ما شد تو یه عروسی ... این بار من 18 ساله بودم و یه کم هم سر و گوشم می جنبید و راجع به هر پسری که صحبت می شد با دقت و کنجکاوی گوش می دادم.
این ها گذشت و چند بار این پسر به بهانه های مختلف اومد خونه ی ما ... من هم که کلی از این بشر خوشم اومده بود تا اسمش میومد که داره میاد خونه ی ما فوری به یه بهانه ای می رفتم تو اتاق و تا نمی رفت از اتاقم بیرون نمیومدم.
همه ی این ها گذشت تا یه روز که اومده بود خونه ی ما با یه بهانه شماره موبایل منو از برادر کوچیکم گرفته بود.
چند روز بعد برام از یه شماره ی نا شناس اس ام اس رسید که " سلام. منو می شناسی؟ من که تورو میشناسم." خلاصه یه بیست سوالی تمام و عیار راه انداخت که هر بار یه نشونه می داد و من سعی می کردم بفهمم کیه که اینقدر اطلاعاتش راجع به فامیل ما کامله و منو اینقدر خوب می شناسه .
این گذشت تا حدود دو روز بعدش که بالاخره با یه نشونه ای که داد شناختمش و این شد که یکی دو بار با هم حرف زدیم و بعد از من خواست که همدیگرو ببینیم.
از او اصرر بود و از من انکار تا اینکه قبول کردم یه روز قبل از کلاس کنکور ببینمش و یه ساعت با هم حرف بزنیم.
توی این یک ساعت خیلی حرف ها زد و من هم به بهانه های مختلف که اکثرش حتی از نظر خودم هم مسخره و ابلهانه میومد اذیتش می کردم و آخر سر هم بهش گفتم نه.
بعد از کنکور ( حدود 2 ماه بعد از اولین قرارمون ) دوباره اس ام اس زدن هاش شروع شد و من هم جوابشو یا نمی دادم یا خیلی سرد و خشک بهش جواب می دادم.
تا اینکه نزدیک به مهرماه برامون کارت دعوت عروسی برادرشو آورد.
عروسی اهواز بود و من و مامان هم که به خاطر کنکور من تقریبا تو خونه زندونی شده بودیم جمع کردیم و برای یه مسافرت درست و حسابی برنامه ریزی کردیم و ...
توی عروسی من خیلی مواظب رفتارهاش بودم با این حال خیلی هم عادی رفتار کردم و اون هم دقیقا همون پسری شده بود که قبل از اون تماس ها بود.
برای ما کاری پیش اومد که مجبور شدیم قبل از موعد مقرر برگردیم تهران و البته خیلی ناگهانی و تقریبا بدون خبر.
حدود یه هفته بعدش دوباره به گوشیم زنگ زد، چون شمارشو از حافظه ی گوشیم پاک کرده بودم و نمی دونستم کیه از کلاس اومدم بیرون که دیدم بله ...
خودش بود بدون سلام و احوال پرسی و خیلی جدی گفت که : " دروغگو هم بودی و ما نمی دونستیم؟! " وقتی بیشتر توضیح داد دیدم حق داره که اینطور فکر کنه. قضیه از این قرار بود که از من پرسیده بود تا کی اهوازید؟ و من هم طبق برنامه گفته بودم دو هفته اما به خاطر مشکلی که پیش اومد ما فردا شبش بدون اطلاع و خیلی عجله ای برگشتیم تهران.
از من خواست که یه بار دیگه ببینمش و من هم که تو این مدت هیچ حرکت یا حرف اضافه ای ازش ندیده بودم و تقریبا خیلی از رفتارش خوشم میومد قبول کردم.
از ملاقات بعد چیز زیادی یادم نیست بجز اینکه فهمیدم بعد از اینکه من به اصطلاح پیچوندمش با شریکش دعوا می کنه و چند روز میره اهواز پیش خونوادش و اینکه توی اون چند روزی که اهواز بوده [...] (همسر برادر بزرگترش که هم با من و هم با [...] رابطه ی خوبی داره و هردومون ازش حساب می بردیم و می بریم) و [...] (خواهر بزرگش) من رو برای ازدواج بهش پیشنهاد می دن و اون هم جریان اس ام اس ها و اینکه من جوابشو ندادم رو برای اون ها تعریف کرده و مهناز می گه که دوباره امتحان کنه و این می شه که دوباره به من زنگ می زنه.
من با خودش هیچ مشکلی ندارم. پسر فوق العاده ایه و به خاطر مشکل هایی که داشته خیلی بیشتر از سنش می فهمه (برعکس من که خیلی بچه بازی در میارم و این موضوع بچه بودن من رو خودش هم یه بار بهم گفته و اینکه خیلی دوست داره من بزرگ و مقتدر باشم البته اینم بگم که این بچه گونه رفتار کردن رو برای خودم یه صلاح کردم برای دررفتن از قبول وظایف اجباری!). اما من یه راز هم توی زندگی دارم که بجز مامان و بابام کسی ازش خبر نداشت و اون اینکه [...]
بعد هم زنگ زد و همونطوری با گریه به [...] گفت که من قبول کردم و قرار شد راضی کردن مامان من هم باشه بعد از اینکه شرط های منو برآورده کرد و من هم یه شرط براش گذاشتم و اینکه ادامه ی تحصیل بده که اون هم قبول کرد و با اینکه کار خوب و پردرآمدی داره توی دوره های فراگیر پیام نور ثبت نام کرده و حالا هم دانش پذیره و من هم هر جمعه صبح بیدارش میکنم تا بره سر کلاس و این موضوع بیشتر از اینکه برای من خوشایند باشه خانواده ی اونو خوشحال کرده که بالاخره یکی تونست این پسرو به ادامه ی تحصیل ترغیب کنه.
حالا خانوادش قرار گذاشتن که بعد از عید بیان خواستگاری اما خودمون و بیش تر من فکر می کنم که تا موضوع مسکنمون حل نشه قدم جلو نذارن بهتره ( چون تو فکر خرید خونه افتاده و حسابی هم جدیه)
راجع به موضوعای خصوصی تر هم بگم که تا هفته ی پیش اجازه نداشت منو ببوسه تا اینکه خودم اولین بار بوسیدمش و حالا هم گاهی که خیلی بهش رو میدم روی گونه، پیشونی یا بازوی منو میبوسه این رو هم بگم که من اصلا زیبا نیستم و حتی هیکل خیلی خوبی هم ندارم، خیلی هم ساده لباس می پوشم. اما اون قبل از من خیلی موارد خوب و حتی دخترهای خیلی زیبا و سرتر از من هم بهش معرفی شدن اما برای هرکدوم یه عیبی گذاشته حتی از قبل می دونستم که یکی از دختر خاله هاش رو می خواسته اما دختره یه حرکتی میکنه(نمی دونم چه حرکتی) که کلا قید دختر رو می زنه و تا یه مدتی هم حسابی حالش گرفته بوده.
من هم غیر مستقیم و خیلی سربسته یکی دوتا مورد خوبی که برام پیش اومده بود رو براش گفتم و چند تا رو هم خودش بخاطر نسبت فامیلی از این و اون شنیده بوده که فلان فامیل رفته و بهمان فامیل می خواسته و خودش گفته نه ....
البته نمی دونم این کارم درست بوده یانه ولی این جوری یه کم مطیع تر شده.
حالا می خوام یه جوری رفتار کنم که واقعا دوستم داشته باشه و نتونه فکرمو از سرش بیرون کنه ... پیشنهاد شما چیه؟
پاسخ: مهمترين پيشنهاد من به شما مربوط به همان موضوع [...] (قرمز) است كه بنا به نظرتان از متن اصلي حذف شد. اينكه شما در آن ماجرا مقصر نبودهايد (آنطور كه خودتان ميگوئيد) و پدر و مادرتان هم از موضوع مطلع هستند. پس دليلي ندارد كه آن را نقطه ضعف خود تلقي كنيد و يا طوري رفتار كنيد كه او اينطور استنباط كند. شما حتي ميتوانيد از آن موضوع به عنوان نقطه قوت خود استفاده كنيد. يعني به او بفهمانيد با وجودي كه معذوريت ساير دختران را نداشتيد، اما هرز نرفتهايد.
اما نكته ديگر درباره بوسهها! حواستان را جمع كنيد... بسيار مواظب باشيد كه تا زمان ازدواج هيچ امتياز جنسي ديگري به او ندهيد. نگذاريد از بوسه روي بازو حتي يك قدم جلو تر برود. حتي نگذاريد حرفش را هم بزند. با شرايط شما كنترل امتيازات جنسي بسيار حياتي است!
در ضمن! اين ماجراي خواستگاري غير رسمي و موكول كردن خواستگاري رسمي به بعد از عيد هم براي من كمي عجيب و مشكوك است. اگر او قصد دارد با شما ازدواج كند لازم است كه به صورت رسمي اقدام كند. اشتباه نكنيد! نميگويم او را مجبور كنيد كه رسما با خانوادهاش به خواستگاريتان بيايد كه اين بزرگترين اشتباه است. بلكه توصيه ميكنم به او بفهمانيد كه تا زماني كه رسما از شما خواستگاري نشده، حق انتخاب براي شما محفوظ است. ممكن است در اين بين مورد بهتري براي ازدواج پيش بيايد و شما هم قبول كنيد!
◊ ◊ ◊
مهديس: به نظر شما مي شه با جنس مخالف رابطه ي معمولي عين جنس موافق داشت؟ آدم هايي وجود دارن كه اين مسائل براشون عادي باشه (انقدر كه روي تو هيچ وقت حساب باز نكنن) ؟ اينكه اگه طرف مقابل ادم بي خيالي باشه(و واقعا هم باشه)ما اجازه اقدام كنيم؟؟(نمي گم اون هيچ كاري نكنه بلكه كمرنگ تر باشه اون هم به خاطر اخلاقياتش)..يا كلا چه جوري مي شه يه همچين ادمي رو تحريك كرد؟در اون حد كه حداقل يه كم مطابق ميل ما رفتار كنه...؟
پاسخ: "رابطه معمولي" ديگر چه صيغهاي است؟ يعني رابطه بدون همآغوشي و قربان صدقه و... اينها؟ اگر به دنبال چنين رابطهاي هستيد چرا با يك خانمي مثل خودتان دوست نميشويد؟ اما اگر منظورتان از رابطه معمولي، رابطهاي بياميد ازدواج است (كه حتم دارم منظورتان اين نيست) بايد خدمتتان عرض كنم كه اتفاقا اينگونه روابط صحييحترين نوع رابطه هستند.
اما درباره اين سئوال كه پرسيديد: «به نظر شما مي شه با جنس مخالف رابطه ي معمولي عين جنس موافق داشت؟» بايد بگويم: «بله! اما فقط با گِيها و هموسكشوالها.» رابطه با جنس مخالف زماني سالم است كه دو طرف نيازهاي جنسي و عاطفي هم را برآورده كنند، و يا با كمال ميل بخواهند برآورده كنند اما بعد مسافت مانع شود. در غير اينصورت رابطه بيمار ميشود و دردآور كه نبودش بهتر از وجودش است.
اما درباره مسائل ديگري كه در ايميلتان مفصلا طرح كرده بوديد و بخشي از آن را هم در مطلب مربوط به وبلاگ ذكر كرديد: اين كه او در رابطه پابهپاي شما جلو نميآيد ربطي به ذاتش ندارد. آدم اگر ذاتا بيخيال باشد، پس بيخيال رابطه هم هست! پس چرا به سراغ شما آمده؟ پس چرا وقتي شما جلو ميرويد او استقبال ميكند؟ موضوع بيخيالي ذاتي نيست! او در مقابل "شما" بيخيال است چون ميداند كه هر قدمي كه به پس بگذارد شما به پيش ميرويد.
توصيهام به شما اين است كه خودتان را از كالبد موجودي به نام «كنه» بيرون بياوريد و براي او نقش يك انسال عادي را بازي كنيد كه به دنبال رابطهايست كه طرفش بيخيال نباشد. اگر پابهپاي شما آمد كه هيچ، در غير اينصورت با او دقيقا شبيه به خودش رفتار كنيد... براي اولين مرحله: تا زماني كه سراغي از شما نگرفت، پيگيرش نشويد!
◊ ◊ ◊
نگار: یه آقایی هست که چند ساله همدیگرو میشناسیم یه جورایی همکار بودیم (البته نه در یک مکان)
رابطه خیلی رسمی.یکی 2 بار سعی کرد به بهانه ای خارج از محیط رسمی همدیگرو ببینیم که از طرف من رد شد. بعد با یکی از دوستان من دوست شد .ولی با دوست من رابطه صمیمی ایجاد نکرد و خیلی زود تمومش کرد در حالیکه دوست من به اون علاقمند شده بود(دوستم همه چی رو به من میگفت چون از من راهنمایی میخواست و من بیشتر اون اقا رو میشناختم
اینو بگم من هیچ علاقه ای نسبت به این آقا ندارم.بعد دوباره اومد سراغ من و مرتب SMS و زنگ و حرفایی مثل مواظب خودت باش یا دلم برات تنگ شده (البته باز هم تقریبا رسمی و مودبانه) و سعی کرد رابطه نزدیک ایجاد کنه. من اصلا از این کاراش سر در نمیارم چون جواب محبت آمیزی هم از من نمیگیره.چند وقت پیش هم از من خواست تو یه کار باهاش شریک بشم که البته سود خوبی هم میبره چون پولدوست هم هست.در ضمن خیلی هم مغروره.فکر میکنه بهتر از اون وجود نداره و آدم جذابیه واسه دخترا و همیشه هم دنبال بهترینهاست.حالا واقعا نمیدونم اون به من علاقمنده ؟!!!! یا موضوع شراکت یا اصلا آدم هوس بازیه و هر روز میخواد با یکی باشه.کلا حرفاشو نمیتونم باور کنم یعنی به دلم نمیشینه (البته حرف خاصی هم نمیزنه فقط توجه نشون میده یا یه مدت از من میخواست براش حافظ بخونم که بعد دیگه روی خوش نشون ندادم و موضوع حافظ تموم شد).من رفتارم نسبت به همه گرم و ملایمه یعنی شخصیتم اینه .آیا اون از رفتارم سوءبرداشت کرده؟؟ و دیگه اینکه میخوام خیلی مودبانه از شرش خلاص شم چیکار کنم؟
پاسخ: اگر بهلحاظ مالي شراكت با او به صرفهتان است و حتم داريد كه سود زيادي ميبريد، كجدار و مريز رفتار كنيد. نگذاريد كار به جايي بكشد كه صراحتا ابراز عشق كند (حتم دارم اين كار را بلد هستيد.)
اما من تصور ميكنم پيشنهاد شراكت او بيشتر براي نزديك شدن روابط باشد.
اما شما ميگوئيد كه من به طور طبيعي رفتارم با همه صميمانه است! در اين صورت شما اساسا طبيعي نيستيد. بايد بياموزيد كه لازم است با برخي دوست بود، با بعضيها دشمن! بايد بياموزيد كه نبايد با همه مردم صميمانه رفتار كرد. محبتتان را نذر نكنيد. اگر ميبينيد از كسي خوشتان نميآيد طوري با او رفتار نكنيد كه فكر كند عاشقش هستيد! كار از اين سادهتر؟
راه خلاصي از او هم همين است. وقتي دوستش نداريد، اجازه ندهيد با شما صميمي شود. لازم نيست مستقيما نظرتان را ابراز كنيد. با رفتار به او بفهمانيد!
◊ ◊ ◊
پرواز: راستش من این روزها خیلی ناراحتم یک احساس سرگردانی یک حس سردرگمی احساس برایم پیش آمده است امیدوارم با راهنمایی شما موفق شوم. من دختری 21 ساله هستم فوق دیپلم کامپیوتر هستم ؛ دوستم که تمام زندگیم هست متولد 61 است.
من واقعا دوستش دارم و دیوانه وار فکروذهن مرا در تمام دقایق در برگرفته است.
مشکلی که پیش آمده این است که این چند روز تقریبا دو هفته است که چیزی را از من پنهان می کند هر وقت حالش را می پرسم به جای اینکه جوابم را بدهد با احوالپرسی جوابم می دهد شعرهایش تغییر کرده مطمئنم که اتفاقی حرفی حدیثی پیش آمده ولی نمی خواهد صریح و روشن به من بگوید دارم کلافه می شوم دیروز تا حالا خودم را خیلی نگه داشتم که نتوانستم ایمیل بزنم ودلیلم هم برای ایمیل نزدنم این بود که لااقل یک ذره بفهمد که من از دستش ناراحتم وچون ارزشی برای سوال کردنهایم قائل نشده این کا را کردم ولی شاید باور نکنید من خودم از این کارم بیشتر رنج می برم. چون واقعا به او وابسته ام و او را با دل وجان می پرستم و تحمل اینکه او را لحظه ای ناراحت وآشفته ببینم ندارم ولی این چند روز مانده ام که چرا جواب سوالاتم را نمی دهد و هر چه از او می خواهم که به من بگوید چه شده من نگرانت هستم باز هم طفره می رود به خدا خیلی خسته ام گیج نگران پر استرس دو هفته دیگر امتحان کارشناسی دارم ولی حواس من فقط به او معطوف است وبس.
از شما می خواهم که به من بگویید چه کنم تا او راحت حرفش را بزند اگر لازم به شناخت بیشتری از من هست بقیه را هم برای شما نوشته ام امیدوارم وقت برای خواندن داشته باشید.
من طبع شعر هم دارم و او هم خواننده یک گروه موسیقی است 5 سال است که همدیگر را می شناسیم و تحت شرایطی ناخوداگاه دوستیمان شکل گرفت ولی نمی دانم چه شد که در سن 16 سالگی یعنی همان اولین سالی که با اودوست بودم با شخص دیگری ازدواج کردم حتی هنوز نفهمیدم که چه شد که ازدواج کردم. البته این را هم بگویم که خانواده همسر قبلی ام بسیار پافشاری کردند سرتان را درد نمی اورم من نتوانستم زندگی را در کنار همسرم شروع کنم حتی عروسی هم نکردم وهیچ رابطه ای از جسمی جنسی و حتی روحی هم بین ما شکل نگرفت من از همان روزهای اول به یاد عشقم [...] افتادم و به همین دلیل فکر طلاق را در سر داشتم.
و بالاخره بعد از مدتی طلاق گرفتم" ما عقد کرده بودیم " حرفهای من زیاد است اما مختصرش می کنم
دوری از [...] وخیانتی که ناخوداگاه در حقش کردم به شدت روح و وجدانم را آزار می داد دوستش داشتم
می خواستم به او بگویم که من برگشتم و همین کار را هم کردم دوباره رابطه مان شکل گرفت اما فقط ایمیل زدن و هفته ای دو هفته ای یک بار هم یک قرار چند ثانیه ای تا همین حد که فقط یکدیگر را دیده باشیم چون محیطی که ما در آن زندگی می کنیم اصلا محل این جور برنامه ها نیست که بشود ساعتی را با دوستی در نیمکتی یا جایی به گفتگو نشست و تا الان هم تمام حرفهایمان از طریق ایمیل زدن ادامه دارد.
تو رو خدا کمکم کنید من نمی دونم تو این شرایط چی کار باید بکنم چه حرفی رو بهش بزنم چی ازش بخوام. خونسرد باشم یا ...
پاسخ: اول خيالتان را راحت كنم: شما به او خيانت نكردهايد. در زمان دوستي، موردي براي ازدواج پيش آمده و ازدواج كردهايد. كجاي اين كار خيانت است؟! اگر شما در زمان دوستي، با پسر ديگري رابطهاي مشابه برقرار ميكرديد آنوقت نام عمل شما خيانت بود!
اما درباره شرايطي كه اخيرا برايتان پيش آمده: معمولا ما پسرها بعضي مواقع از رابطه دوستانه با یک نفر خاص خسته ميشويم. مخصوصا بعد از گذشت پنج سال! در اين شرايط بهتر است شما به او نچسبيد. از او خبري نگيريد و بگذاريد مدتي آزاد باشد. اگر بعد از آن مدت آمد كه آمد. اگر هم نيامد كه يعني تصميمش براي جدايي جدي است!
ميدانم دردآور است اما بايد بدانيد كه اگر در اين مدت كه او كمتر ميلي به شما دارد به او بچسبيد، نه تنها راه اول امكان وقوع ندارد (يعني بازگشت) بلكه روند جدايي را هم تسريع ميكنيد.
◊ ◊ ◊
اميد: (مشكل او را من به صورت مختصر مينويسم چون بسيار طولاني و گاهي ناخوانا است.) در خارج از كشور زندگي ميكنم. مدتي با يك دختر ايراني دوست بودم. يكبار كه با او قرار گذاشته بودم مادرش ما را ديد و من هم از آنها جدا شدم. بعد از دور ديدم كه مادرش با او دعوا ميكند. به آنها نزديك شدم و براي مادرش توضيح دادم كه روابط ما معمولي است و از اين حرفها... بعد او در خانه تحت فشار قرار گرفت و برایم نوشت كه نميخواهد ديگر من را ببيند. حالا هم حال من خراب است. چه كنم؟
پاسخ: با توجه به همه توضيحاتي كه داديد به شما پيشنهاد ميكنم فعلا هيچگونه تماسي با او برقرار نكنيد چون با توجه به سختگيري خانوادهاش احتمالا دوستتان آزار ميبيند و كار از اينكه هست خراب تر ميشود.
بگذاريد مدتي بگذرد. من احتمال ميدهم او تحت تاثير برخورد خانوادهاش، ترسيده و آن نامه را براي شما فرستاده و كمي كه بگذرد دوباره به سراغتان بيايد. در اين مدتي كه از او خبري به شما نميرسد و خودتان هم نبايد با او تماس بگيريد، مطمئنا عذاب ميكشيد. براي كم كردن اين عذاب بهتر است سر خودتان را با دخترهاي ديگري گرم كنيد.

